یادداشت محمد صالح علا

برای نمایشنامه فرشته فرشاد

… (دور از دسترس اطفال نگهداري شود)،

بزرگ​ترين فريب شيطان اينست كه گفته: من وجود خارجي ندارد،

نمايشنامه​ ي پيش رو آينه ​اي جاري است، آينه​ اي مه گرفته، كه نويسنده با ضرباهنگي دراماتيك مه گرفتگي​ ها را كلمه كلمه، جمله جمله كنار مي​ زند، ما را با فيل در روشنايي روبرو مي ​كند، روشنايي​ كه در آن كسي نمي​ تواند پنهان شود، مگرجادوگران، البته كه ماه هم در شباهنگام ديدني​ تر است، و اين آينه هرچه شفاف​ تر مي​ شود ما شكل هول ​آورتري از خويشتن و كسان حوالي خود را پيدا مي​ كنيم، اين اثر كه مبتني بر گفتگوهاست، نه وقايع، شيوه​اي مماس با گفتگونويسي هرولد پينتر دارد، چنان كه گويي نويسنده جايي پنهان شده، حرف​ هاي مردم را شنيده و براي ما بازنويسي كرده است، گفتگوهايي نزديك به شعري مردم​ وار، در خان ه​اي تنگ و خفقان​ آور، قهرماناني مستأصل و عاصي، گرفتار در فضايي تهديدآميز، زن و مردي كه در خانه​ ي خود دچار احتقان و خفقان شده ​اند. تراژدي را گفتگو به پيش مي​ برد، و تهديدهاي بازپرس و  پاسبان​ ها فضا را هولناك ​تر مي​ كند و ما را در مسير حقيقت​ جويي با بيم​ هايي هستي​ شناسانه و نگاهي بكتي (ابزورد) مواجه مي​ سازد، هر چند گفتگوها لايه ​دار نيستند، چون تنها يكي از مشکلات طبقات فرودست، عدم دسترسي​شان  به كلمات است، كلماتي كه بتواند آن ​ها را از مخمصه ​اي كه در آن گرفتار شده​ اند، رها كند، گفتگوهايي فاقد زيرمتن​هاي روشنفكرانه، اما خواننده را با شيب مناسبي به سمت نوعي از حقيقت مي​ كشاند.

بازجوها هم مدافع قوانيني هستند كه خود آن قوانين توليدكننده​ي انواع خشونت ​هاست، و اكنون قهرمان​ هاي اين تراژدي كه از طبقه​ ی بازنده و تحقير شده​ اند، كساني كه هستي​ شان بازتاب شرايط اجتماعي است، آن​ ها به​ طور غريزي مدافع قلمرو خود هستند، و براي دفاع از آن آسيب​ ها خورده​اند، به ​ويژه زن كه اجازه​ ي فرياد كشيدن ندارد، و شقاوت​ هاي تاريخي از او موجودي هراسيده و خايف ساخته، آن​ ها از استبداد اخلاقي زمان و مكان در امان نيستند، اسير شوربختي​ هايي شده​ اند كه خود در ايجاد آن دستي نداشته ​اند، انسان​ هايي بي​ پناه كه ملجايي جز خود ندارند، و اكنون زمان محاكمه​ ي آن​ هاست، كساني كه محكوم به ادامه ​ي زندگي با همه​ ی رنج​ ها هستند، بازپرس آن​ها را سين جين مي​ كند، آن ​ها هم براي اثبات بي​گناهي خود بايد دایماً شاهدي داشته باشند. اگر شاهد زنده اي نبود از اشياء شهادت مي​ گيرند.

در آغاز براي خلاصي خود يكديگر را متهم مي​ كنند، اقدام به شكنجه​ ي هم دارند، ولي كم​كم به نوعي از واقعيت موردپسند بازجوها مي​ رسند، و وقتي ملتفت مي​ شوند ديگر مفري براي رهايي نيست، سخاوت​مندانه از رهايي خود دست كشيده، عازم نجات ديگري مي ​شوند، كه همواره  مصايب بزرگ، گلايه​ هاي كوچك را از بين مي​ برد يا در خود حل مي​ كند. اين نمايش​نامه به ​ظاهر يك اثر بومي است، با زباني آشنا اما چنان كه پيش پيش نويسانده ​ام، ارزش​ هاي پنهان آن كم​ كم آشكار مي​ شود، چنان كه در نيمه​ ي راه ما خود را با تراژدي​ اي مواجه مي​ بينيم كه از نظر شكلي و زيباشناختي، هم افق با تعريف ارسطو از تراژدي است، رويارويي خير و شر، چلانده​ ي پي​رنگ آن پسركشي است، كه در باستان​شناسي تراژدي، يكي از رنج​ هاي قهرمان كه در اثر عمل اشتباه يا نقطه ضعف خود به آن مبتلا شده، همين پسركشي است. نه تنها در تراژدي​ هاي ديگران، كه در تراژده اي خودمان، معمول بوده است، مانند سوگنامه ​ي رستم و اسفنديار در اساطير فرهنگ ايران​شهري، البته قهرمان اغلب تراژدي​ ها اشخاص روشناس و گيسودرازي چون خدايان و نيم​خدايان و يا شاهان​ اند، اما در اين تراژدي قهرمان​ ها زن و مردي گمنام​ اند، كه به هستي وهم مرجع نجات خود نگاهي افقي دارند، نمايش​نامه​ نويس ما به جاي تاريخ سپري شده، تراژدي روزگار خود را نوشته، و وزن مي ​كند، ولي با اين كه در اين تراژدي قهرمان​ ها زن و مردي معمولي، وگم​نام ند، خواندن يا تماشاي آن گوارا و خوشايند است، زيرا در تراژدي هر چه هول و هراس و رنج بيشتر، خويشايندتر، كاش مي​ توانستم همين جا فلسفه​ ي (لذت از ترس) را با تعريف فيلسوف​ هايي چون شوپنهاور، هگل، كانت و ديگران بازگو كنم، اما به خلاف جغرافياي دلتنگي كه گسترده است، براي نوشتن اين چيزها در مقدمه جايي نيست. من با خواندن اين تراژدي مژده مي​ دهم كه در سرزمين ما نمايش​نامه ​نويسان بزرگي در راهند، مانند خانم فرشته فرشاد، كه نمايش​نامه​ نويس جانب​دار، خردمند، و چرب​دستي است، و پيشنهاد مي​ كنم اين اثر را با چشم سوم بخوانيم، زيرا خواندن با چشم سوم، راه ميان​ بري است براي شناخت هرمنوتيك خانواده​ ي كلماتي كه نويسنده در تراژدي خود به كارگرفته است.

یک پاسخ بگذارید